دو حكايت
1-گاندی رهبر فقید هندوستان با قطار در حال مسافرت بود . . .
به علت بی توجهی، یک لنگه از کفش های نو او، که به تازگی خریده بود از پنجره قطار بیرون افتاد.
گاندی بلافاصله لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
مسافران دیگر با تعجب به او نگاه کردند و علت این کارش را پرسیدند.
او با لبخندی رضایت بخش گفت:
یک لنگه کفش نو برای من بی مصرف است، ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوش حال خواهد شد
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آن که خود داشته باشیم،
به علت بی توجهی، یک لنگه از کفش های نو او، که به تازگی خریده بود از پنجره قطار بیرون افتاد.
گاندی بلافاصله لنگه دیگر کفشش را هم بیرون انداخت.
مسافران دیگر با تعجب به او نگاه کردند و علت این کارش را پرسیدند.
او با لبخندی رضایت بخش گفت:
یک لنگه کفش نو برای من بی مصرف است، ولی اگر کسی یک جفت کفش نو پیدا کند مطمئنا خیلی خوش حال خواهد شد
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی آن که خود داشته باشیم،
دیگران را از آن برخوردار کنیم.
2-مردي را چشم درد خاست. پیش بیطار ( دامپزشک ) رفت که دواکن. بیطار از آن چه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند. گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی.
مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آنکه نا آزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رأی منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن رای
به فرومایه کارهای خطیر
بورياباف اگرچه بافندهست
نبرندش به كارگاه حرير
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۸/۰۵ ساعت 13:3 توسط سیدالوکلا
|
✍️ سردفترسابق، وکیل لاحق⚖️